اوشس
تقلا
هزار توهاي بورخس را نرفته باز گشتم
دوست دارم در مرگ قسطي بميرم
ديگر دستهايم را در موهام نمي كنم
از خودم افتاده ام و زلفهام روي سنگ فرش پيچ خورده اند
شاعر نشده كلمه هام بوي گه گرفته اند
سراسر تنم از تف پوشيده است
اما مادرم دل نگران خواب هام نيست
فقط از خوك ها مي ترسد
و عيد بي خواهري كه سرزده از راه مي رسد
مي دانم در تنها راه باقي مانده مي مانم
كسي با نگاه وقيحش به روزهاي رفته ام زل مي زند
تمام اندامم لو رفته است
كسي سياهه سرفه ها م را دارد
کسي در من بي اجازه راه مي رود
اشغالم مي كند
واژه ها م را به هم مي ريزد
فلسطين نيستم كه سنگ بپرانم
تنها سطل هاي سياه زباله جاي مناسبي است براي گم شدن
يعني قيافه ام به سيلويا پلات شبيه نيست؟
مي روم در هواي خودم معلق بمانم
شايد از سياست هم چيزي بگويم
!! نوشته شده توسط افسانه
| 23 | 87/12/10
•


