صورت سربی
از لاي پايم خون مي چكد
رد سرخي تا زانو
از چشمم گلوله و هر صبح زود صبحانه ام كثافتي است زندگي
بم... بوم... بي شك بمب هيدروژني درست عمل مي كند و ما جايزه صلح نوبل را مي بريم
واقعا وقتي كيك هاي زردمان را قمست مي كنيم سهم كودكان خياباني از ياد نمي رود
خب حالا كه روبه راهيم شليك كن
حرامزاده سبزه شليك كن
صورت سربي كثافت سالها مردانگي اش را لاي روزنامه پيچانده و هر چه نوشته دوباره مي نويسد
حواسمان باشد
آفتاب علائم خطرناكي مخابره مي كند
مزه هر چيز مزه خودش را دارد
حالا هر چه قدر دستكاري ام كنيد به ياد نمي آورم سال 1960 چه مي كردم
احتمالا كار مهمي نمي كردم
اما دغدغه بزرگ اين روزهايم اين است
گفت وگو (گفتگو) را سر هم مي نويسند يا جدا؟
و دغدغه كوچكترم
او با ما است؟ او با ما هست؟ او با ما نيست؟ اوباما كيست؟ او با ما چيست؟
و سوالهاي بي موردي از اين دست
باور كنيد از لاي پايم خون مي ريزد و مي ترسم موشك را با پوشك اشتباه بگيرم
خب حالا كه همگي رو به راهيم يك نفر دست از كي رش بر دارد و تير ش را بزند


