ابدیت درمن
فلوطین پیش ازاگوستین دریافت که نمی توانددرباره زمان بگوید. حتااگردرباره آن بیندیشد. درواقع مشکل اینجا بودکه هرگاه می خواست به آن نزدیک شوداندیشه اش به دشواری می افتاد. دراین شرایط راه حل مناسبی وجوددارد. اومی تواندبه نظرات پیشینیان متوصل شودوخیال خودش راراحت کند. اماذهن جستجوگر فلوطین نمی توانست این راه حل را بپذیرد.اودرپی آن بودتاآنچه به دست آمده کنارزند،تاازهیچ آغازکند.اومی گویددرهنگام دشواری می توانم باخیال راحت نظرات فیلسوفان گذشته راارائه دهم وحتا برترازآن نزدخودخرسندباشم که آنان به حقیقت دست یافته اند. امامسئله اینجاست، ماخودچگونه می توانیم درباره این مفهوم هااطلاعاتی به دست آوریم؟وازفیلسوفان گذشته،ازکجابدانیم کدام یک بیشتربه حقیقت نزدیک شده است؟ میان فیلسوف وفیلسوف راستین فرقی نیست.اما کسانی که فیلسوف نیستند، نقاب فیلسوف برچهره می گذارند. پس بایدبه کسانی که نقاب فیلسوف برچهره ندارندفیلسوف راستین نام نهاد. امافیلسوف راستین چگونه سخن می گوید؟ فلوطین یکباره هرآنچه می بایست درپایان بگویدناگهان درابتدای بحث،چون کشفی شگفت پیش روقرارمی دهدتابااطمینان وخرسندی بتواند پیش رود." وقتی صورت اصلی یعنی ابدیت را شناختیم تصویرآن راهم که زمان باشدخواهیم شناخت".اکنون فلوطین روی زمین محکمی است وآماده تابدود.ابدیت چگونه چیزی است؟ بدیهی ترین نکته این است که بگوییم ابدیت باطبیعت معقول یکی است. اما کدام یک عظمت خودراازدیگری دریافت کرده؟ او می گویدابدیت درواحد ساکن است اماعین سکون نیست. زیرااگرعین سکون بود٬نه می توانستیم ازسکون ابدی بگوییم نه ازحرکت ابدی. ابدیت با توجه به نیروهای گوناگونش هستی نامیده می شود.چراکه در خود همه چیز داردهم آینده راداردوهم گذشته را. گویی همه ی چیزها درنقطه ای واحدمتمرکزشده اند.اما آن، دستخوش هیچ تغییری نیست.همچون ذات واحد.گواین که جایگاهش نیز ذات واحد است .برای همین عین ذات واحد به نظر می رسد. هموراه بی تغییر است وبه همین دلیل سکون است.اگربه ابدیت "خواهد بود" رااضافه کنیم ازمقام هستی فرومی افتد.هیچ چیزپیش ازاووپس ازاونیست.موجود است وموجودنیست،بل ابدیت موجوددائم است. اگرچه فرقی بین موجودوموجوددائم نباشد.همانطورکه فرقی بین فیلسوف وفیلسوف راستین نبود.ابدیت زندگی موجودی است که به گردواحد می گردد.اندیشیدن به ابدیت اندیشدن به حیاتی است که از برهه های متوالی تشکیل نشده بل کاملن مدور،خارج ازهر انگاشتی اززمان است. ابدی دردرون خودهمان می ماند. نقطه ای که متمرکزاست وهیچ چیزنمی تواندبه درون این حال پاینده که گذشته وآینده را منتفی می کندراه بگشاید. فلوطین می گوید:ماخودبایستی چیزی ازابدیت رادرخودداشته باشیم زیراچگونه می توانیم ازانچه درما نیست سخن بگوییم؟ اماما درزمانیم وزمان باابدیت متفاوت است. زمان نخستین باربه دنبال مفهوم سپس ترپدیدآمد. فلوطین اینجاناگزیرمی شودتامعنای خودراباادبیات وروایت بیان کنداوادامه می دهد. پیشتر،پیش ازآن که این پیشتررازاییدم ودرنتیجه نیازمندسپس ترشدم، دردامن هستی ساکن بودم. زمان نبودم بل خودمانندهستی درحال سکون بودم ولی طبیعت گستاخ وناآرامی بودکه مشتاق حرکت بودومی خواست برخودحاکم ومستقل باشدوبیشترازآن که داشت به چنگ آوردوهمین ما را به سمت آینده وسپس تروهرلحظه به سوی آنچه هرگزعین خود نمی ماندسوق دادوپس ازآنکه مدتی پیش رفته بودیم زمان راهمچون تصویرابدیت پدیدآورده بودیم. نیرویی روحی وجودداشت که آرام نمی گرفت ومی کوشیدآنچه درآن بالا وجودداشت به ذاتی دیگرمنتقل کندوخرسندنبودتاآن مال رادرخودنگه دارد.همچنان که درتخمی ساکن نیروی حیات جوانه می زندوراه به بیرون می جویدوگسترده می شود؛روح نیزجهان محسوس راپدیدآوردکه ازحرکت جهان بالاتقلیدمی کندولی به همان حرکت تحقق نمی بخشد.حرکتی شبیه به آنچه که می خواهد تصویرآن باشد. روح به این ترتیب خودرادرقیدزمان مقیدکردوزمان را به عنوان تصویروشبه ابدیت پدیدآوردوجهانی که پدیدآورده بوددرخدمت زمان قرارداد. چون جهان درروح حرکت کردازاین روناچارشد درزمان روح حرکت کند.روح ازطریق آن فعالیت گام به گام را پدیدآورد.هراندیشه تازه جای اندیشه دیگررامی گیردوهرحرکت تازه جای حرکت دیگرراوبه این صورت زندگی دگرگونه می شود.درواقع پیشروی زمان به معنای پراکندگی وحدتی است که موجودیتش درحال حاضراست.گذشته وآینده همواره همراهان این پراکندگی هستند.آنهاجوهرزمانند.ولی زمان دربرون ازروح نیست. همانطورکه ابدیت دربیرون ازجهان معقول نیست. زمان نه معلول است ونه چیزی که دیرترازاین جهان پدیدآمده باشد.همان طورکه ابدیت دیرترازجهان معقول پدیدنیامده. زمان رامی توان بعدودرازای زندگی خاص روح تلقی کردکه به صورت دگرگون شدنهای یکنواخت ومشابه وبی صدا پیش می رودوفعالیتی است پیوسته٬ چون برای روح ممکن نبودتا زمان را محدودکندوچون آدمیان قادرنبودندتازمان راکه نامرئی است اندازه بگیرند.صانع جهان شب وروزرا پدیدآوردتابه مفهوم دووعدد،پی ببریم که پایه محاسبات ماست. به چنین معیاری نیازداشتیم تا بتوانیم زمان رابسنجیم اماخودزمان معیارسنجش نیست.گردش آسمان٬ زمان راتولیدنمی کند بلکه آن رانشان می دهد.چراکه چیزی متحرک بهترمی تواندمارا به زمان آگاه کند.اگرزندگی روح به سوی واحد بازگرددوآرام بگیرد،درهمان لحظه زمان که تنهادرزندگی روح است وهمچنین آسمان که ازطریق روح وجوددارد،هردونابودمی شوند.آنچه برفرازفعالیت روح است ابدیت است که درحرکت روح شریک نیست. حرکت روح چیزی است که دراصل وجودداردووجودش پیش ازهمه چیزدیگراست وهمه چیزهای دیگردراوست اما خوداودرهیچ چیزدیگرنیست زیرا چیزی نیست که بتواندبراومحیط شود.به هر حال زمان پاره پاره نیست همچنین است ابدیت که به معنای دیگردرهمه ی ذوات هست.
زمان
افلاطون زمان را «تصویری گذرا از ابدیت» دانست . این تعبیر گرچه شاعرانه است . اما چندان سودمند نیست . ارسطو در نوشته اش در باب «فیزیک» ، با تفصیل بیشتری به«زمان»پرداخته و گفت که زمان اثر تغییر در جهان مادی است . از آنجا که اشیا به شیوه ی پیوسته تغییر میابند ، نتیجه گرفت که زمان باید یک پیوستار باشد . البته اندکی بعد فلوطین خاطر نشان کرد که این تعریف زمان گرفتار ارجاع به موضوع مورد بحث است که ویژگی یک تعریف بد محسوب میشود . خود فلوطین به فراسوی جهان فیزیکی رفت تا زمان را ویژگی نفسی بداند که از مرحله ای به مرحله ی دیگر گذر میکند . می توان زمان را اینگونه تعبیر کرد که زمان یک ویژگی آگاهی است و بدون آگاهی ، زمانی وجود ندارد . چنانچه فلوطین بیان میکند : «زمان در هر نفسی همانند کل نفوس به گونه ای واحد تجلی میکند . زیرا همه ی نفوس ، نفسی واحداند . »به همین خاطر است که زمان ویژگی ای دارد که همه چیز را چون کلی یگانه در بر میگیرد .
حتی اگر چنین باشد ، تعریف فلوطین نیز زمان را درگیر مفهوم گذر از مرحله ای به مرحله ی بعد میکند که در اصل به هیچ وجه بهتر از تعریف ارسطو نیست .
فیلسوفان جدیدتر نیز جویای کیفیت غریب زمان بوده اند که به گفته ی تی . اس . الیوت «الگوی لحظات بی زمان » است . همه چیز به آن لحظه ی بی نهایت کوتاه حال وابسته است ، چشمه ای که از آن «رود زمان از هیچی برون می جهد» و دریاچه ی بی ته گذشته را می سازد ، و رخدادها که «شناکنان به هستی آمده و نگونسار می شوند» تا ابد واقعی اند ، در حالی که آینده اصلا وجود ندارد .
فلسفه ی خاوری تاکید داشت که وجود ، قرار گرفتن میان بودن و نبودن _ یانگ و یین _ است . و آگوستین نیز در ژرف اندیشی اش به این نتیجه رسید که بودن ما به گونه ای بی ثبات بین دو مغاک ِ «هنوز نه» و «دیگر نه » قرار دارد .

