همانگونه که نوبوکف به یاد می آورددربهار1925 دربرلین او، نوشتن را به عنوان یک داستان نویس آغازمی کند. وبه یاد می آورد، عنوان اولین رمانش را" ماشنکا" و تلاش می کند بفهماند آن مصغرثانوی ماریا ست و فکرمی کند به ماریت یا می، شاید بهتر باشد مری و البته هیچ کدام ماشنكا نخواهد شد. ولادیمیر نوبوکف که در سال 1899 درسنت پترزبورگ به دنیا آمد سرانجام پس ازسالها سیروسفردربرلین به عنوان نویسنده ای مهاجر شهرت جهانی پیدا کرد. خنده درتاریکی، اَدا، آتش بی رمق، افتخارزندگی واقعی سباستیان نایت، لولیتا، دعوت به مراسم گردن زنی و برگردیم به شروع کاراودر1925" ماشنکا". ماشنکا، كه خواهردوقولوی تامارای من است. گانین” شخصيت اصلي داستان” به گذشته من سه برابرنزدیک ترو خیابانها وعکس های زندگی من، وطنم درغم غربت ، همچون همراهی دیوانه و با این حال چه شرمی که تمام ماشنکا گذشته من است. گانین خود من که اینک به وضوح آن را به یاد می آورم. و تمام داستان ماشنکا به یاد آوردن. داستان در تاریکی مطلق شروع می شود. ونوبوکف مارا از تاریکی. از هیچ آرام آرام با هر سطري كه پيش مي رويم به درون رمان مي كشاند. در ابتدا براي ما هم مثل شخصيتهاي داستان ماشنکا، تنها ماشنکا ست . همانطورکه اززبان یکی از آنها در تاریکی مطلق و بی نورآسانسور متوقف شده بیان میشود. قوه انتظار ما در اشغال تمامي روايت است وما همانگونه كه نوبوكف ميخواهد به همراه همه ی تصویرهایی که داده خواهد شد تلاش میکنیم چیزی بسازیم که دروحدت مطلوب به انتها برسد و جهت گيري مشخصي بيابد. داستان درپانسیونی روسی در برلین میگذرد. شماره های اتاق ازبرگهای کنده شده سال گذشته است . و نوبوکف بی آن که چیزی اضافه تربگوید تنها تصویرتکان دهنده ریلهایی را می آورد که ازپنجره اتاق گانین دیده می شود. ریلهایی که قطاررا بی آن که دیده شود از درون اتاق عبورمی دهد." قطارازدوردست میامد(ازآینده) لرزه شبح وارش دیوارهارا میلرزاند. راهش را با تکاندن فرش کهنه ادامه می داد. لیوانی را روی دستشویی می لرزاند و سرانجام با صدای بلند خشکی از پنجره ناپدید می شد. بلافاصله ابری از دود موج زنان دربیرون پنجره می آمد وبا فرونشستن آن تراموا نا پدید می شد. چنان که گویی خانه آن را ازدرون خود دفع می کرد". همچون زمان، که ازآینده به حال سرایت می کند و تمام تاثیرآن برما کنشِ درحال حاضرماست وآنگاه رو به سوی گذشته می گذارد و ما، گیج و سرگردان ازآنکه درکجا و کی به سرمی بریم گویی در رویا. پوتیاگین شاعرپیردررویای سفربه فرانسه، دورقاص دررویای شهرت، کلارا در رویای ابرازعشق گانین، آلفیوروف دررویای آمدن همسرش ماشنکا و خانم دورن صاحب خانه دررویای مرگ. گانین، اما ازهمه بیشتردررویا وهیچ کدام درهیچ لحظه ی تعریف شده ای. حتی اگر تعریف نوبوکف ازآنها را نپذیریم که همه راهمچون سیاهی لشکرهایی می داند که گله وارروی صحنه عظیم هدایت می شوند. بی ذره ای اطلاع ازموضوع فیلم . بازیگران اصلی که تا سرحد دیوانگی نعره می کشند. تماشاگران مسکین که طبق دستورکف میزنند واین چهره واقعی زندگی است. بی هیچ سایه روشنی،(نمی فهمیم در چه کارهستیم) . تنها یک اتفاق می تواند زندگی را دگرگون کند. همچون برقی درتاریکی. تجربه ای نوین ازگذشته که آنرا مورد بازنگری قرار دهيم. نوبوكف اين اتفاق را برای گانین به وجود مي آورد. درمیان شلوغی وپراکندگی اتاق آلفیورف، درست هنگامی که اوبیانیه مهمش را ارائه می دهد:"وقت آن است که بپذیریم کارروسیه تمام است". و بلافاصله عکس فوری ماشنکا، عشق دوران جوانی گانین خود را به نمایش می گذارد. اين همان تجربه نوين است كه زندگي گانين را متحول ميكند. چنان وجدانگیزکه حتي خود نوبوکف گیج و سرخوش درفصل سوم اسبان را روی پنج پا دررویای خوردن جوهایی با صدای قرچ و قوروچ توصیف می کند. با این حال چه کسی می تواند این را همچون ایرادی بزرگ از رمان ماشنکا بپذیرد. داستان تازه شکل می گیرد و ژرفای خود را می یابد. چون زندگی گانین که اینک ژرفای عمیق تری یافته و سفراوآغاز میشود به تابستان 1915 در روسیه و خانه روستایی. سپس سیلی ازتصویرهای پراکنده. شمع های مومی، شمایل مسیح مصلوب، ابرهای پف کرده رنگ تيره گونه هاي ماشنكا، گوشه چشم تاتاري اش .... به گمان نوبوکف همه چیزدرخلق تصویرنهایی سهم دارد و گانین تلاش می کند همچون خدا، دنیای محو شده ای را بازسازی کند. همه چيز همانگونه كه بود به حافظه گانين سرازير ميشود. انگارماده فنا نا پذیر است. او از خود مي پرسد اما آیا همه چیزبا مرگ من از بین خواهد رفت؟ نوبوکف درکنش رواني توجه آینده را به سوی گذشته جهت می دهد. زيرا زندگی اکنون آنها درتبعید، خویشتن گمشده شان را به فهم در نخواهدآورد، مگرازطریق کنش روایت گذشته نگرانه. اينك یادآوری آنچه پس پشت دارند دیگر نه مبدا فلاکت که مایه شادی و درک اکنون آنهاست. اکنونی که درسرشاری دیگر گونه ای پیچیده خواهد شده. سرشاری ازآن دست که درتجربه لذت ازابدیت بدست می آید. که شاید تنها پس ازمرگ به آن دسترسی كامل پیدا کنیم. واين همه تلاش آگوستين براي دست يافتن به ايده ابديت از طريق كشف حافظه را به ياد ميآورد.به هر حال آنچه ازراه حواس ودرلحظه کنونی به دست می آید فرسودگی و اندوه به دنبال داردوآینده غیرقابل درک و مایه پریشانی و نگرانی ماست. اما فهم حافظه که گانین ازطریق یادآوری خاطراتٍ اولين عشق خود به آن توجه می کند او را به درک خویشتن رهنمون ميكند. لااقل این مفهوم را روشن خواهد کرد که همه چیز،زمان منصوب به خویش را دارد. روزی شکوفا می شود وروزی دیگرپژمرده. درست مثل تجربه اولين عشق، درست مثل روسيه با شكوه وجلال بي مانندش. گانين خاطراتش را مرور ميكند و در عين حال آن را پيش از اين زيسته. او به آينده ي اين خاطره اشراف دارد و با اين حال آن را ازآغاز به حافظه فراخواني ميكند. همچون دوباره خواني هر روايت . خواننده با دوباره خواني، چيزي بيشتر دارد و آن دانستن آينده است. به هرحال نوبوکف بی وقفه پیش می تازد. ازحال به گذشته وازگذشته به آينده. اين همه را با همان قطاري به انجام مي رساند كه آشكارا زمان را براي ما تعريف مي كند. زمان اكنون بي روح و زمان آينده دلهره آور و زمان گذشته شادي آفرين. او به دنبال جزیی ترین وقایع درهزارتوی حافظه اش مي گردد. با موجی ازتصویرهای تکه پاره. انگارزمان، پیشرفت خاطراتی است که به تدریج بازمی گردند. گذشته باشکل" کاملش" ازمیان زندگی فعلی می گذرد. حتی واقعی ترازحال شکل می گیرد. همچون هرواژه که با کنارهم چیده شدنشان جمله ای کامل میشود.،گانین رویدادهای تکه پاره، تصویرها، نماها، بوها راآنچنان درکنارهم می چیند تا نهایتاً تصویرماشنکاوروسیه بازسازی شودواین کار را چنان با دقت انجام میدهد تا ترتیب وقایع را فراموش نکند. درست همانگونه كه پيش از آن، آن را زيسته بود. اوگذشته را نه تنها به یاد می آورد، بل سعی داردآن راخلق کند. آنجاکه تلاش می کند به این تصویرها کلیت ومعنا دهد. اسکلت بندی ساختمانی که نوبوکف درپایان داستان به آن اشاره می کند، جا به جا شدن سنگ قرمزی که توسط سه کارگردست به دست میشود، سعی درالغای این معنی را دارد که زمان به آهستگی وآرامی، سیال وآزاد درحرکت است. قرص ماه برجنگل ونهرپرتوافکنده است موج های کوچک را ببین، چه درخششي به هر حال به ياد آوري گذشته در پرتو عشق فراموش شده، گانين را به اين در ك مي رساند كه ماشنکا به جزدرآن تصویروجودی نمی تواند داشته باشد. نه تنها ماشنكا كه روسيه ي كنا رگذاشته شده. اكنون ديگر تصوير گذشته نه تنها بازسازي شده بل زندگي شده و به پايان رسيده. پس گانين از پانسيون از آدمهايي كه حالا بيشتر به رويا مي مانند، انگار واقعا به گذشته رفته اند، و از عشق خود، ماشنكا مي گذرد. سوار بر همان قطار هميشگي، انگار سوار بر زمان ميشود. قطار،و درورای آن فرانسه، پرووانس و بعد دریا. گويي اينك ابديت در دستان گانين است. حالا گانین خود را درآن سرشاری لذت ازابدیت حس می کند. اما به رغم سعی نوبوکف آیا گذشته واقعا شکل کامل خود را پیدا می کند؟سعي نوبوكف اين است تا ازگرد هم آوردن چيزهاي پراكنده وحدتي ضروري بسازد. با اين حال ماشنکا هنوزهم جزتصویرهای پراکنده چیزی بیش نیست.آن تنها عكس ذهني بي روحي است. و از کنارهم چیدن تصویرهای پراکنده، کدام کلیت وکدام معنا شکل می گیرد؟ چگونه می توان همچون خدا به بازسازی چیزی محو شده پرداخت درحالی که همچنان که به آن می اندیشیم زمان ما را وذهن ما را به چیزی درگذشته تبدیل می کند. ادعاي رسيدن به ابديت از طريق گذشته ي حال شده همان گونه كه براي آگوستين توهمي بيش نبود براي نوبوكف نيز چنين است .


