زمان وآگاهی
نه تنها آن زمان که جهان از مصریان آموخت که سال را به سیصدو شصدو پنج روز وماه را به چهار هفت روز و روز رابه شبانه روز تقسیم کنند زمان خود را به انسان نمایانده بود ،بل مفهوم زمان در اشکال کهن تر وشاید ناب تربافتی یزدان شناسانه داشت که پیش از آن در تعبیرهای اسطوره شناسانه ی مردمان باستان به شکلهای مختلف خود را عرضه کرده بود آنچنان که او را وامی داشت تا با باز نمایی خاطره ی ازلی و کیهان شناسانه ی خویش به لحظه ای باز گردد که در آن آغازش را باز شناسد ،لحظه ی مقدسی که خویشتن خویش و رمز جهان آفریده بر او به کشف می رسید. زمان مقدسی که او را می آگاهانید از جایگاه خویش چون موجود میرنده و جهانش را چون پد یدار ویزدانیان را چون نامیرا د ریافتی از زمانه که نه مربوط به متغیرها بل زمان انسانی که خود را در لذتها وفقدانهای سوگواری شده عرضه می کرد.
می تواند زمان مستقل از من وجود داشته باشد .من د رون زمان جای دارم در دل او پنهانم وحس من از حرکت هرگاه به آن می اندیشم یا در آن قرار می گیرم، حرکتی که همواره درحرکت است و مرا وخود را وجهان را پیش می برد، وامی داردم که در دوردست زندگی پایان نیافته ام نقطه پایان بگذارم و مرگ را همچون پیش فرض ناگزیر زندگی در افق زندگیم قاب گیرم ومی توانم از آن بگویم ،بنویسم ومی توانم مرگم را پیش از آن که فرارسیده باشد اعلام کنم .می توانم مرده باشم یا از نزدیک ترین حس خود درباره مرگ سخن بگویم بی آن که این امکان وجود داشته باشد که به درستی به مرگ دست یابم تا آن را به تمامی در آغوش گیرم زیرا مرگ پایان آگاهی من از همه چیز است .پایان آگاهی من حتی از مرگ .
پس زمان بی من نیز ادامه دارد .نه چون می توانم اکنون مرده باشم و وزندگی وجریان زمان را بعد از مرگ خود در فضایی انتزاعی تجربه کنم ،بل به این دلیل شاید پیش پا افتاده که می دانم یا می بینم مرگ کسانی را که در تصور من می تواند آن تجربه مشترک و ناگذیر آینده من باشد و این که زمان و جهان بعد از مرگ آنها دارد به سیر خود ادامه می دهد زمان .مرا در بر گرفته وبرای آگاهی به آن چاره ای ندارم به هر شکلی از ارجاع به آگاهی به آن بیندیشم .من و آگاهی من ،در زمان وجود دارد .به تعبیر کانت (بودن آگاهی در زمان همان اندازه درست است که بودن زمان در آگاهی )یا به تعبیر دقیق تر زمان را بدون اندیشیدن به اندیشه نمی توان اندیشید .البته زمان نه آگاهی فردی بل آگاهی بشری را در تمامیت خویش در بر دارد ،اما تامل بر آگاهی واین که چه نوع آگاهی مد نظر است به طور گسترده تر در آثار قرن بیستمی هوسرل، هایدگر و سارتر در مرکز توجه قرار گرفت و با آثار دریدا پیوندها ی میان بی ثباتی های تجربه زمانی ،وحدت سوژه ی شناسا آشکار تر شد. آرمان خود -حضور برانگیزنده حسی از ثبات در جریان زمان است .آرمان خویشتنی لا تغییر در گذر زمان .آگاهیی که از پراکندگی ناشی از بودن در زمان مبراست وتمامن در خویش حاضر است .تلاش دریدا بر آن است که سلطه استعاره های بر گرفته شده از گفتار را در هم شکند و به این ترتیب بنیاد های الگویی از معنا را سست کند که مبنا را بر یک آگاهی آفرینند ه ی معنا یعنی خویشتنی ایستاده در ورای زبان می گذارد. در نگاه دریدا معنا تنها زمانی امکان دارد که هر عنصر با معنایی که د ر صحنه حضورپدیدار می شود به چیزی غیر از خود مرتبط باشد و بدین ترتیب نشان از گذشته را در خود حمل کند و خود را از هم اکنون به سبب رابطه اش با آینده در معرض فنا قرار دهد. نمی توان سوژه را در بیرون و نظاره گر گذر زمان تصور کرد مفهوم محوری تفاوط در آثار دریدا نمی تواند بر پایه حال یا حضور حال به اندیشه در آید. آن در بر دارنده گذشته ای است که هرگز حاضر نبوده ونخواهد بود .گذشته ای که نمی تواند همچون ساخته یا باز ساخته حضور به اندیشه در آید.
گرچه دریدا به طور مستقیم در باره زمان بحثی را نگشوده است. اما هنگام نقد ایده آگاهی یکپارچه تلویحا نظر خویش را بیان کرده است .دل مشغولی دریدا در رابطه با آگاهی در واقع نقش ان همچون خاستگاه معناست اما آن همچنان ارائه کننده راهی برای اندیشیدن در باب زمان نیز میتواند باشد. دریدا تحت تاثیر بحثهای سوسور درباره دیگر بودگی ومغایرت در حوزه زبان شناسی مبنای واژگان را برای معنا دادن تابع دیگر بودگی و مباینت مشخص میکند .سوسور اعلام کرده بود زبان نظامی است از تمایزها و دیگر بودگی ها نه منظومه ای مستقل از واحدهای معنایی .از آنجایی که لفظ هیچ همسانی با معنا ندارد و تمام نشانه ها بر اساس قرار داد شکل گرفته اند. معنا و کنش دلالتی بر پایه مغایرت ودگر سانی استوار است. در نوشتار که نویسنده غایب است ونمیتواند غرض خویش را برای خواننده روشن کند میان غرض نویسنده و نوشتار اصل این نه آنی برقرار است .برعکس گفتار که رابطه این همانی است .به قول هوسرل :وقتی من سخن میگویم آوای خویش را در همان زمان که کلام از دهان من خارج میشود میشنوم. همزمانی گفتار با بیان باعث "فهم" میشود وحضور را در لحظه معنا میدبخشد. دریدا خاطر نشان میکند همان گونه که سوسور نیز تاکید کرده هر دلالتی به دلالتی دیگر تکیه دارد واین زنجیره ی دلالتها تا بی نهایت ادامه پیدا میکند. ما هیچ گاه نمی توانیم به معناهای مشخص دسترسی پیدا کنیم چرا که رابطه ها در مقوله دیگر بودگی جستجو می شوند .اگر آنچه معنای یک واژه مینامیم (به قول هوسرل )به نسبت گوینده ان وابسته است آنچه ساختار زبان نامیده میشود وابسته به حوادث ورویداهای خاص است که کنش ارتباطی را شکل میدهد. اما هر رویداد خود از ساختارهای قبلی تاثیر گرفته حتی اگر دنباله این ساختارها را تا به گذشته خیلی دور بگیریم و به عقب برگردیم تا برسیم به منشا پیدایش هر آوا در میابیم آوایی که بشر ابتدایی برای بیان غذا بکار برده تنها در تفاوتش با آواهای دیگر که برای مفاهیم دیگر بیان کرده است معنا مییابد. پس هیچ نظامی زبانی واجد "حضور "نیست چرا که مغایرتها واجد حضور نیستند. اصلا چیزی نیستند. این گونه است که هویت واین همانی بر حسب غیبت و این نه آنی معنا میپذیرد .در حوزه ساحت محسوس مغایرتها پیشی میگیرند زیرا این ساحت به شکافهای زمانی و مکانی نیاز دارد دریدا در اینجا خاطر نشان میکند که مفهوم زمان و مکان هیچ گاه کاملا فهم پذیر نمیشود وما در گفتار با سکوتها و تامل میان اصوات ودر نوشتار علائم غیر واجی فاصله ها و علامت گذاری ها شکافهای زمانی مکانی را در نظر می گیریم. همان گونه که بیان شد معنا هنگامی پدید می آید که به چیزی غیر از خود ارجاع داده شود یعنی باید نشانی از گذشته در خود حمل کند ودر این لحظه "اکنون" رو به سوی آینده داشته باشد تا در آن فنا گردد. پس حال با آنچه نیست معنا می یابد .مغایرت و تفاوت نیز نمی تواند بر مبنای حال و حضور حال به اندیشه در آید .تفاوت گذشته ای را در بر دارد که هرگز حاضر نبوده. آنچه از بحث تفاوت دریدا استنباط میگردد ساخت شکنی آگاهی است در گذر زمان. آگاهیی که در بیرون زمان نظاره گر گذر زمان است .در اینجا دیگر نمی توان چنین سوژه ای را یافت. چنین خویشتنی نمیتواند گذشته را همچون ساخته یا باز ساخته حضور اکنونش به اندیشه در آورد. چرا که اکنون را ندارد. اکنون منوط به گذشته است و گذشته گذشته ایست که هرگز نبوده. سخن گفتن از گذشته سخن گفتن از چیزی است که نیست یا هرگز نبوده و این بی شباهت به سخن گفتن در شکل ایجابی آن از مفهوم خدا نیست .مفهومی که در بیرون از نظام هستی تصور میشد. دریدا نقد خویش را در باره حضور هستی شناسانه حضوری که بر زمان محمول میگردد چنین ادامه میدهد .به گفته دکارت هر بار که اعلام میدارم من هستم ویا وجود دارم گذاره ای صادق را مطرح میسازم زیرا لحظه حاضر بر ما وجود چیزی را ثابت میدارد .آینده حاضر خواهد بود و گذشته حاضر بود اما حال است که حضور دارد .معنا هم عبارت از چیزی است که در ذهن گوینده ویا اندیشنده حضور دارد. بدین ترتیب من می اندیشم دکارت امری یقینی است و لحظه عبارت از چیزی که وجود دارد. در هر لحظه تفکر در منی حضور دارد که فکر می کند. همان گونه که هایدگر تو ضیح داده است متافیزیک حضور همواره سعی داشته لحظه حال را مبنا قرار دهد. اما وجود انسان محدود به یکی از ساحتهای سه گانه گذشته و حال و آینده نیست هایدگر که وجود را برای انسان بکار برده میگوید "وجود از گذشته به درون حال پرتاب می شود وبه آینده تعلق خاطردارد".اما اگر آن را منحصر به لحظه اکنون کنیم چنانچه این حضور با پدیدار و فاعل شناسا مورد بررسی قرار گیرد معنی میدهد که حضور هر چیز در ذهن اندیشنده هستی می یابددر آن لحظه ای که به آن می اندیشد یعنی لحظه حال حاضر. هر اندیشنده هنگامی که به چیزی می اندیشد در واقع آن پدیدار در ذهن او حضور دارد و میتواند اندیشنده دیگری در لحضه دیگری به همان پدیدار بیندیشد تا در ذهن او نیز حضور یابد. بنابر ان واقعیت متشکل از یک سری موقعیتهایی می شود که وابسته به حال حاضر است .ردیف زنجیره ای از حال ها یا آنات .در این شکل حرکت منتفی است .زیرا مبدا و مقصد وجود ندارد یا به تعبیر دیگر گذشته و آینده غایب است. دریدا نتیجه میگیرد در این صورت بخشی از امر حاضر بنا به فرض در واقع غایب است. چرا که امر حاضر تنها با گذشته و آینده خود است که معنا میدهد. روایت و توصیف آنچه در لحظه حادث میگردد مستلزم ارجاع به گذشته و آینده ایست که وجود ندارد. پس آنات اجتماع حضور ها نیستند. لحظه حاضر به صورت غیر قابل انکاری وجود ندارد .بدین ترتیب اینجا نیز آرمان خود حضور خویشتن بی تغییر که از پراکندگی ناشی از بودن در زمان مبراست وجود ندارد. ما برای درک امر حاضر مجبور به ارجاع به چیزی هستیم که از ما میگریزد و همواره در تعویق و تعلیق قرار دارد. آنچه حال خوانده میشود به سبب رابطه اش با آنچه نیست ساخته شده است. آنچه نیست مطلقا نیست. پس سوژه یکپارچه مورد بنیان فکنی قرار میگیرد ودر دل زمانی شدن منجر به پراکندگی و وابسته به مغایرتها ست. امر حاضر دیگر چیزی نخواهد بود که هر ارجاعی در تحلیل نهایی به آن منجر گردد.

