تبليغاتX
اوشس

خواستم به این طور زندگی پایان دهم

که اینطور که نشسته و با هفت تیر خایه‌اش را می‌مالد

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 87/05/31ساعت 23 توسط افسانه |


زیرا اسکلت به جا مانده هنوز        مانده  

زردی تخم مرغ ها به سفیده سرایت کرده بود

اگر دست نمی‌کشیدم گردی کاسه‌اش باورم نمی‌شد که با مکافات یک دسته‌اش را چیدم 

خواستم بردارم     بگذارم     نتوانستم

...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 87/02/18ساعت 12 توسط افسانه |


 با غیظ درسوراخ‌های کوچک پایش جا بگیرم که چه؟

روسری‌ام راحاضر نیستم        ازسرم اندازم

 ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 87/01/30ساعت 11 توسط افسانه |


زهره  دست کرد و از  شکمش حفره های سیاه بیرون کشید

دو گلوله‌ی آغشته به خون

در دو ماه کامل     

... 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 86/12/10ساعت 19 توسط افسانه |


 

تپه ها تفكر بر انگيز شده اند

 

يادم هست صورتم را داده بودم به آسياب تا آسياب كند

 

همه گي با تپاله گاو بستني قيفي درست مي كردندكه من عين وقتي كه به سجده مي افتم  نشستم

  

... 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 86/09/18ساعت 16 توسط افسانه |


خنده ام می گیرد وقتی 90 درجه به عقب برمی گردم

 

می بینم صورتم را با انگشت هایم تکه تکه کرده ام

... 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 86/04/20ساعت 18 توسط افسانه |


همینطور گوشه ی خودم افتاده ام

با این که کسی نیست جلوی مرا بگیرد

تا سمت دیگرم برخیزد برود توی فنجان قهوه     تلخ شده ام

 

... 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 86/03/08ساعت 11 توسط افسانه |


 وقتی فنجان چای را بردارد

حتی اگر ته نشین هم شده باشی

بختی نداری

 

 

" کج نشسته ای " مجموعه شعر آرزو مختاریان

انتشارات مهر راوش

بهار هشتادو شش

+ نوشته شده در 86/02/17ساعت 3 توسط افسانه |


1

سیاه همچنان در جایگاه خود      که زنگ ها گریه کردند

انفجاری درکارنیست                                                                                  

مقاربت نرینه ها کار ش راکرد

 ...

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 86/02/09ساعت 22 توسط افسانه |


با همان چند حرف
بوی لهجه ی دختران قلعه می شدم
...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در 86/01/30ساعت 13 توسط افسانه |