تبليغاتX
اوشس

صورت سربی

از لاي پايم خون مي چكد

رد سرخي تا زانو  

از چشمم گلوله و هر صبح زود صبحانه ام كثافتي است زندگي    

بم... بوم... بي شك بمب هيدروژني درست عمل مي كند و ما جايزه صلح نوبل را مي بريم

واقعا وقتي كيك هاي زردمان را قمست مي كنيم سهم  كودكان خياباني از ياد نمي رود

خب حالا كه روبه راهيم شليك كن 

حرامزاده سبزه شليك كن

صورت سربي كثافت  سالها مردانگي اش را لاي روزنامه پيچانده و هر چه نوشته دوباره مي نويسد

حواسمان باشد

آفتاب علائم خطرناكي مخابره مي كند

مزه هر چيز مزه خودش را دارد

حالا هر چه قدر دستكاري ام كنيد به ياد نمي آورم  سال 1960 چه مي كردم

احتمالا كار مهمي نمي كردم

اما دغدغه بزرگ اين روزهايم اين است

گفت وگو (گفتگو) را سر هم مي نويسند يا جدا؟

و دغدغه كوچكترم

او  با ما  است؟ او با ما هست؟ او با ما نيست؟ اوباما  كيست؟ او با ما چيست؟

و سوالهاي بي موردي از اين دست

باور كنيد از لاي پايم خون مي ريزد و مي ترسم موشك  را با پوشك اشتباه بگيرم

خب حالا كه همگي رو به راهيم يك نفر دست از كي رش بر دارد و تير ش را بزند

 

!! نوشته شده توسط افسانه | 17 | 88/04/05

گربه های ملوس

ما با گربه های همسایه خوابیدیم

و وقتی بیدارشدیم سبیل چرخاندیم

...


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط افسانه | 21 | 88/02/25

تقلا

                           براي تو كه همه آن ساعتها ساعت تو بود

 هزار توهاي  بورخس  را نرفته باز گشتم

 دوست دارم  در مرگ قسطي بميرم

 ...


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط افسانه | 23 | 87/12/10

منوچهر احترامی هم رفت

توی ده شلمرود منوچراحترامی  تک و تنها مرد



!! نوشته شده توسط افسانه | 16 | 87/11/27

حمله آسمی

خواستم به این طور زندگی پایان دهم

که اینطور که نشسته و با هفت تیر خایه‌اش را می‌مالد

...


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط افسانه | 23 | 87/05/31

کانون گسیخته

زیرا اسکلت به جا مانده هنوز        مانده  

زردی تخم مرغ ها به سفیده سرایت کرده بود

اگر دست نمی‌کشیدم گردی کاسه‌اش باورم نمی‌شد که با مکافات یک دسته‌اش را چیدم 

خواستم بردارم     بگذارم     نتوانستم

...

 


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط افسانه | 12 | 87/02/18

تعفن

 با غیظ درسوراخ‌های کوچک پایش جا بگیرم که چه؟

روسری‌ام راحاضر نیستم        ازسرم اندازم

 ...


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط افسانه | 11 | 87/01/30

زهره

زهره  دست کرد و از  شکمش حفره های سیاه بیرون کشید

دو گلوله‌ی آغشته به خون

در دو ماه کامل     

... 

 


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط افسانه | 19 | 86/12/10

مردمونث

 

تپه ها تفكر بر انگيز شده اند

 

يادم هست صورتم را داده بودم به آسياب تا آسياب كند

 

همه گي با تپاله گاو بستني قيفي درست مي كردندكه من عين وقتي كه به سجده مي افتم  نشستم

  

... 


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط افسانه | 16 | 86/09/18

شمارش معکوس

خنده ام می گیرد وقتی 90 درجه به عقب برمی گردم

 

می بینم صورتم را با انگشت هایم تکه تکه کرده ام

... 

 

 


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط افسانه | 18 | 86/04/20

RSS